تبليغاتX
ستاره خاموش

ستاره خاموش

 

 از دوست داشتن      

   

امشب از آسمان دیده ی تو

 

روی شعرم ستاره می بارد

 

در سکوت سپید کاغذها

 

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

 

شرمگین از شیار خواهش ها

 

پیکرش را دوباره می سوزد

 

عطش جاودان آتش ها

 

آری ،آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا هراسیدن

 

شب پر از قطره های الماس است

 

آنچه از شب به جای می ماند

 

عطر شکرآور گل یاس است

 

آه ، بگذار گم شوم در تو

 

کس نیابد زمن نشانه ی تو

 

روح سوزان و آه مرطوبم

 

بوزد بر تن ترانه ی تو 

 

آه بگذار زین دریچه ی باز

 

خفته در پرنیان رویاها

 

همره روزها سفر گیرم

 

بگریزم  زمرز دنیاها

 

دانی از زندگی چه می خواهم

 

من تو باشم،تو ،پای تا سر تو

 

زندگی گر هزار باره بود

 

بار دیگر تو...بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریائی ست

 

کی توان نهفتنم باشد

 

با تو ز این سهمگین طوفانی

 

کاش یارای گفتنم باشد

 

بس که لبریزم از تو،می خواهم

 

بدوم در میان صحراها

 

سر بکوبم به سنگ کوهستان

 

تن بکوبم به موج دریاها

 

آری ،آغاز دوست داشتن است

 

گرچه پایان راه ناپیداست

 

 

پایان راه ناپیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

 

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

                                                                                             "فروغ فرخزاد"

            

              عکسی که گذاشتم فقط بخاطر این که تو عاشقش هستی گذاشتم 

      و اینکه خیلی شبیه من و تو هستن .

      فقط امید وارم هرچه زودتر این فاصله ها تموم بشه و سرنوشت من و تو مثل این دوتا نشه .

        دوست دارم و همیشه به یادت هستم .

            بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس  

 

 

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در 2011/2/17ساعت 6:55 PM توسط علیرضا|

من تموم قصه هام قصه ی توست...

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه، اگه غمگینه اون از قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی   

 

بس که چشم تو قشنگ بود  گله ی گرگ و ندیدی

 

دل نبود توی دلم

 

تو رو گرگا نبینن

 

اونا با دندون تیز

 

به کمینت نشینن

 

الهی من فدای تو

 

چیکار کنم برای تو

 

اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

 

یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی

 

پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

 

دل نبود توی دلم

 

گم نشی تو کوچه باغا

 

غروبا که تاریکه

 

نریزن سرت کلاغا

 

نخوره سنگی به بالت پرت نشه فکر و خیالت

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

اگه غمگینه اون از قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه گل، رفتی تو دست خزون

 

سیل و بارون و تگرگ میومد از آسمون

 

بردم تو گلخونه

 

که نریزه رو سرت

 

که یه وقت خیس نشه

 

یخ کنه بال و پرت

 

نشکنی زیر تگرگ

 

نریزه از تو یه برگ

 

من تموم قصه هام قصه ی توست

 

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی

 

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

 

که آتیش دل تو به دلم دوخته شه

 

که بسوزه پر و بالم

 

که راحت بشه خیالم

 

دارم از تو می نویسم

 

تو که غم داره نگات

 

اگه دوست داشتی بگو، تا بازم بگم برات

 

اینقده می گم تا خسته شم

 

با عشق تو شکسته شم

 

من تموم قصه هام غصه ی توست

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/12/30ساعت 3:14 AM توسط علیرضا|

 

پول کثیف  - عشق پاک .. !

 

زن با شرم چادرش را روی سرش جابه‌جا كرد و آب دهانش را قورت داد و نیم نگاهی به خانه بزرگ و زیبای حاجی انداخت. همین‌طور كه محو وسایل شیك و در و دیوارهای تزیین شده و پرده‌های گران قیمت بود، یكدفعه متوجه ورود زن صاحبخانه شد. خودش را سریع از روی مبل كند و جلوی زن ایستاد و سلام داد. زن صاحبخانه با لبخند معنی‌ داری جوابش را داد و او را به نشستن تعارف كرد. زن جمع و جور و صاف و مرتب نشست و نگاه خسته ‌اش را به چادر رنگ و رورفته‌اش دوخت. زن صاحب خانه رو به‌ رویش نشست و پایش را روی پای دیگر انداخت و سر تا پای او را نگاه كرد. زن سنگینی نگاه سرد و مغرورانه او را احساس می‌كرد. سرش را پایین انداخت و به گل‌های برجسته و سرخ‌رنگ فرش گران قیمت زیر پایش خیره شد. روزی او هم گل‌های سرخ‌رنگ و شاد میان دار قالی می‌كاشت و با همسرش خوش بود و زندگی‌شان زیبا و دوست‌داشتنی. اما حالا، حتی گل‌های سرخ هم برای او معنی نداشت. تمام زندگی ‌اش شده بود خوشبخت كردن تنها دخترش و حاضر بود برای او هر کاری بكند...



در همین فكرها بود كه كارگر خانه یك لیوان شربت جلوی او گرفت. به صورت او خیره شد و با لبخندی از او تشكر كرد، لیوان را برداشت و روی میز گذاشت. سردی لیوان شربت هنوز در دستش بود كه زن صاحبخانه گفت: حاج مهدی همیشه دستش به كار خیر گرمه خانم. ان‌شاءالله... مشكل شما هم حل میشه. می‌دونی حاجی مالش حلال حلاله. تا حالا چند بار با هم مكه و كربلا و سوریه رفتیم. بچه‌ها رو هم چندباری بردیم. البته اون ها بیشتر سفرهای اروپایی رو دوست دارند، جوون هستند دیگه. بفرمایید، آبمیوه میل كنید... راستی دخترتون چند سالشه؟

زن به آرامی نفسی كشید و گفت: بیست و پنج سالشه و دانشجوی پزشکیه خانم. یك‌ساله كه نامزد كرده، با یكی از هم‌دانشگاهی‌هاش و‌... راستش یك‌ذره دستمون تنگ بود كه ... كه...

ــ آره، آره، دخترم در مورد شما خیلی چیزها گفته. اون از شما خیلی تعریف می‌كنه. به من گفته چقدر كارهای خونه‌اش رو تمیز و خوب انجام می دید و راستش از مشكل مالی شما هم با من صحبت كرده. خانم، حاج مهدی تا حالا واسه چندین دختر دم بخت جهیزیه جور كرد، زن و بچه‌های بی‌سرپرست رو سر و سامون داده. همه چی درست میشه. الانه كه پیداش بشه. همیشه همین ساعت‌ها میاد. ای بابا، شما چرا چیزی نمی‌خورید. چرا اینقدر خجالتی هستید. بفرمایید شیرینی، میوه، آبمیوه‌تون رو هم كه نخوردید. بفرمایید...

زن نگاه‌های لرزانش را از نگاه‌های سرد و آزاردهنده زن صاحبخانه دزدید و لبخند تلخی زد. لب‌هایش را جمع كرد و لیوان شربت را از روی میز برداشت. حس خوبی نداشت. كاش پایش به این خانه باز نمی‌شد. زن شربت را خورد و لیوان را روی میز گذاشت . اما انگار تلخ‌ترین شربت دنیا بود. غم تمام وجودش را فرا گرفته بود. یكدفعه از جا بلند شد و با من و منی گفت : ... ببخشید خانم، دیگه داره دیر میشه، من امروز می‌رم و یه روز ذیگه مزاحمتون می‌شم. زن صاخبخانه نگاه تعجب‌آمیزی به او كرد و گفت: هر طور میل شماست و بلند شد تا زن را بدرقه كند. هنوز چند قدمی نرفته بودند كه صدای زنگ در بلند شد. زن صاحبخانه گفت: خانم، صبر كنید. فكر كنم حاج مهدی اومدند، شما بفرمایید توی اتاق. زن با بی‌حوصلگی سری تکان دد و چاره‌ای ندید. برگشت و سر جایش نشست. صدای باز شدن در و ورود یك مرد را شنید. بعد هم صدای پچ‌پچ‌های زن و مرد صاحبخانه را. زن به رویش نیاورد و مشغول مرتب كردن چادرش شد. زن صاحب خانه با لبخندی وارد شد و گفت:‌ دیدید گفتم. الان حاجی تشریف می‌یارن. خوب بود نرفتید. حاجی بفرمایید داخل. زن سرش را با شرم پایین گرفت و نگاهش از جوراب‌های نخ‌نمای خودش سر خورد و رفت تا رسید به جوراب‌های ابریشمی و سفیدرنگ مردی بلندقد و چهارشانه با كلاه و كت و شلواری مرتب و گران قیمت. مرد نگاهش به زیر بود. زن سلام داد. مرد هم برای جواب دادن به او سرش را بلند كرد و گفت: سلام خواهرم‌ و زیرچشمی و دزدكی از نگاه همسرش زن را نگاه كرد و خواست خوش آمد بگوید كه زبانش او را یاری نكرد و چشم هایش به صورت زن خیره ماند. زن سرش را بلند كرد و تا نگاه حاج‌مهدی به نگاه زن افتاد، تمام تنش لرزید و به یكباره سرد شد. آب دهانش را فرو برد و شانه‌هایش پایین افتاد. با صدای لرزان گفت: خو... خوش‌ اومدید خواهرم. بفرمایید بنشینید. زن اما همین‌طور مات و مبهوت چشم از حاجی نمی‌گرفت. قلبش تندتند می‌زد و نفسش داشت می‌گرفت. یكدفعه به خودش آمد و فهمید كجاست و برای چه كاری به خانه حاج‌مهدی آمده. خودش را جمع و جور كرد و با صدای بغض‌آلودی گفت: ممنونم و نشست.

حاج مهدی هم روبه‌رویش نشست .

درست سی سال پیش. گفت: مرضیه تمام دنیای من تویی. هیچ دختری جز تو در زندگی من نیست. به خاطر تو حاضرم هر كاری بكنم؛ اما نمی‌خواهم تو را از دست بدهم. مهدی برایش گفت كه پدر و مادر و تمام خانواده‌اش را در جنگ از دست داده و كسی را ندارد؛ اما 2 سال است كه در حجره حاج‌نصرت كار می‌كند و حاجی هم قبول كرده به عنوان بزرگ‌تر برای او آستین بالا بزند. گفت: هیچ‌وقت تو را تنها نمی‌گذارم و تا دم مرگ با توام. آنقدر گفت و گفت و گفت تا مرضیه هم قبول كرد و احساس كرد دوستش دارد و عاشقش شده است. از آن روز به بعد هر روز سر راه مدرسه، نگاه‌های عاشقانه آنها بود كه به هم گره می‌خورد و لبخندهایی كه دل‌هایشان را می‌لرزاند. مرضیه مادر نداشت و پدر پیرش هم راضی به این ازدواج نبود. 2 سال تمام دوری از هم را تحمل كردند و به پای هم نشستند تا بالاخره پدر راضی شد و با وساطت بزرگ‌ترها مرضیه و مهدی به عقد هم درآمدند. روزهای خوش جوانی و عشق بی‌پایان آنها تمامی نداشت. مرضیه و مهدی خودشان را خوشبخت‌ترین زن و شوهر دنیا می‌دانستند. چند سال بعد هم كه مرضیه باردار شد، خوشحالی آنها چند برابر شد.

مهدی برای آسایش خانواده‌اش هر كاری می‌كرد تا آن اتفاق شوم و آن وسوسه شیطانی كه چشم مهدی را بست و برق پول‌های گاوصندوق حاج‌نصرت كه او را از خود بی‌خود كرد. او از حاج‌نصرت كه جای پدرش بود و برای او پدری كرده بود، دزدی كرد. حاجی اول متوجه نشد، چون به او اعتماد کامل داشت؛ اما با وسط كشیدن پای پلیس، كم‌كم قضیه داشت لو می‌رفت. ماه‌های آخر بارداری مرضیه بود. همان روز سرد زمستانی كه مهدی سراسیمه وارد خانه شد و مدارك و شناسنامه و پول هایی را كه مرضیه از‌ آن بی‌خبرد بود را برداشت و رفت و تمام سوال‌های مرضیه را بی‌جواب گذاشت.

مرضیه ماند و بدهی‌های مهدی و فرزندی كه در راه بود و بی‌كسی و تنهایی. تمام خانه و اموالشان مصادره شد و مرضیه تك و تنها با فرزندش به خانه پدرش پناه برد. مدتی گذشت و از دور و اطراف و پچ‌پچ‌ها شنیده بود كه مهدی از كشور خارج شده و دست پلیس به او نرسیده. نمی‌دانست چه چیزی باعث شد مهدی آن خوشبختی ساده و زیبا را خراب كند و دست به چنین كاری بزند؛ اما واقعیت داشت، خواب و خیال نبود. پرونده تمام روزهای خوش زندگی مرضیه بسته شده بود. او تمام این سال‌ها با چشم‌انتظاری، با كار كردن اینجا و آنجا، فرزندش را بزرگ كرد و بعد از قبولی او در دانشگاه برای تنها نبودن دخترش با او از شهرستان به تهران آمده بود. حالا بعد از این همه سال، عشق دوران جوانی‌اش را می‌دید كه در نهایت رفاه و آرامش به سر و وضع فقیرانه او چشم دوخته؛ اما پشت نگاه‌های مهدی، صداقت سی سال پیش نبود. عشق هم نبود. مرضیه هم نبود. چیزی بود كه مرضیه آن را نمی‌فهمید. مرضیه تمام آن سال‌های سخت را پشت نگاهش پنهان كرد و با لبخندی به زن صاحبخانه گفت: من دیگه زحمت رو كم می‌كنم. ببخشید مزاحم شدم. زن صاحبخانه تا خواست چیزی بگوید، حاج‌مهدی از جا پرید و گفت: نه... نه. خواهش می‌كنم بفرمایید. مگه با من كار نداشتید؟ زن با نگاهی تمسخر‌آمیز به صورت حاجی خیره شد و گفت: اشتباه آمدم حاجی. می‌خواستم از یك آدم مطمئن برای خرید جهیزیه دخترم كمك بگیرم. از یكی كه مالش حلال باشد و مرام و معرفت داشته باشد. نمی‌خوام دخترم با پول امثال شما به خونه بخت بره. بعد هم چادرش را روی سرش گرفت و رفت. زن صاحبخانه كنار حاجی آمد و گفت: زن دیوونه. منظورش چی بود حاجی؟ ولش كن بابا... اصلا تقصیر این دختر ماست كه اسم و آدرس تو رو به این بدبخت بیچاره‌ها می‌ده. زن بی‌كس و كار دو قورت و نیمش هم باقی بود...

حاج‌مهدی همین‌طور كه اشك از گوشه چشم‌هایش سرازیر شده بود، با صدای لرزانی گفت: اون بی‌كس و كار و بدبخت نبود، بدبخت منم، بی‌كس و كار منم.و با چشم‌های خیس دوید به دنبال عشقی كه سال‌ها بود او را گم كرده بود .

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/12/10ساعت 4:40 PM توسط علیرضا|

خدا تنها ...
 

خدا تنها روزنه‌ي اميدي است كه هيچگاه بسته نمي‌شود.

خدا تنها كسي است كه با دهان بسته هم مي توان

صدايش كرد و با پاي شكسته هم مي‌توان سراغش رفت.

خدا تنها معشوقي است كه به عاشقان خود عشق مي‌ورزد.

خدا تنها قاضي است كه در قضاوتش احتمال ظلم و

خطا نمي‌رود و عدالتش كمترين خدشه‌اي نمي‌پذيرد.

خدا تنها خريداري است كه اجناس شكسته را بهتر

بر مي‌دارد و بيشتر مي‌خرد.

خدا تنها حاكمي است كه دنبال راهي براي

خلاصي محكوم مي‌گردد.

خدا تنها دارنده‌اي است كه بي منت و چشم

داشت مي‌بخشد.

خدا تنها دادستاني است كه راه‌هاي فرار را نشان

خلافكار مي‌دهد و كليد زندان را در جيب مجرم

مي‌گذارد و چشمش را بر خطاي گناهكاران مي‌بندد.


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/8/21ساعت 5:11 AM توسط علیرضا|

دیوونتم میبینی

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

نامه برات نوشتم رو برگای گل یاس

 

چرا من اینجا موندم اما دل تو اونجاس

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

نامه برات نوشتم رو گلای بنفشه

 

عشق تو عین یاقوت سرخه و می درخشه

 

نامه برات نوشتم روی گلای لاله

 

راستی که داشتن تو برای من محاله

 

غصه هامو نوشتم روی گلای پونه

 

هرچی بگی میگم چشم ساده و بی بهونه

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

گریه هامو نوشتم رو قطره های شبنم

 

ببین چه بد میگذره بی تو به قلب مریم

 

واسه تو عاشقونه رو آسمون نوشتم

 

کارم گذشته از عشق من از جنون نوشتم

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

نبودی زندگیمو تلخ و سیاه کشیدم

 

تو رو همونجور که هست شبیه ماه کشیدم

 

با ترن سرنوشت پشت سرت دویدم

 

دور بودی خیلی اما آخر بهت رسیدم

 

گفتی اگه عاشقی همه باید بدونن

 

تو نگی ٬ از تو چشمات فکر تو رو بخونن

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

گفتی تمام دنیا باید خبردار بشن

 

حتی اونا که مردن دوباره بیدار بشن

 

بندا رو پاره کردم دیوارا رو شکستم

 

از دریاها گذشتم کنار تو نشستم

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

دور چشای نازت مات و دیوونه گشتم

 

از هرچی که عزیز بود به خاطرت گذشتم

 

عقلو دادم به دریا عاشقیشو دزدیدم

 

ترس و فراری دادم نفس هاتو بوسیدم

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

واسه حیات قلبت درخت بید آوردم

 

تا تو بیای دنبالم اسب سفید آوردم

 

رویاهامو آوردم با طعم عشق پاییز

 

با تو دیگه بهشته ٬ نه تلخه نه غم انگیز

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

آرزوهامو چیدم ٬ از رو درخت سبیم

 

کنار تو که باشم ٬ نه خستم نه غریبم

 

خاطره هاتو آروم لای حریر پیچیدم

 

خدام اگه بخوادت تو رو بهش نمیدم

 

سمفونی صداتو چیدم کنار بارون

 

بارون دیگه نبارید گم شد تو لحظه هامون

 

صدای ابریشمت جادوی رنگ و نوره

 

قصر قشنگ چشمات مرمریه ٬ بلوره

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

ترانه هام تموم شد ٬ چیکار کنم عزیزم

 

قلبمو دادم به تو پس چی به پات بریزم

 

چشماتو وا کن گلم زندگیمو آوردم

 

برای اولین بار با داشتن تو بردم

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

نگین انگشتر آسمون بلندی

 

عشق ترانه هامو یه وقتا می پسندی

 

قصه دیوونگیم به کهکشون میرسه

 

کار من از دست تو به یه جنون میرسه

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

سفیدی شوق برف ٬ اوج رو قله هایی

 

من اینجا پیش تو ام تو هم بگو کجایی

 

ماه نگات بتابه چشمامو وا می کنم

 

فقط واسه من بخون دارم نگا میکنم

 

عین صلیب و معبد عزیزی و مقدس

 

اسم تو رو آوردن مشکله اما ساده س

 

واسه به تو رسیدن یکی شد آسون و سخت

 

وقتی تو مال من شی دنیا داره یه خوشبخت

 

فرشته زمینی دیوونتم میبینی

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/8/4ساعت 2:27 PM توسط علیرضا|

طعم تلخ واقعيت
 

بذار يواش شروع کنم ، سلام گلم ، هم نفسم

آرزوهام راضي شدن ، ديگه بهت نمي رسم

گفتم چيا گفتي بهم ، گفتي که اينده داري

دنيا همش عاشقي نيست ، گريه داري ، خنده داري

گفتم که گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي

به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش کسي

خلاصه گفتم که چشات قصد رسيدن نداره

رؤياها کاله و دسات خيال چيدن نداره

گفتم که گفتي زندگي ت غصه داره ، سفر داره

هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره

گفتم تو گفتي رؤياها مال شباي شاعراس

شهامتو کسي داره که شاعر مسافراس
مسافرا اون آدمان که با حقيقت مي مونن

تلخياشو خوب مي چشن ، غصه هاشو خوب مي دونن

گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم

عاشقيمو قايم کنم ، تو طالع تو کم باشم

گفتم که گفتي ما دو تا به درد هم نمي خوريم

ولي يه جا مثل هميم ، هر دومون از قصه پريم

گفتيم تو گفتي مي تونيم يادي کنيم از همديگه

اما کسي به اون يکي ليلي و مجنون نمي گه

گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جدا جداس

حرف تو رو چشم منه ، اما اينام دست خداس

هر چي که تو گفته بودي ، گفتم به دل بي کم و بيش

حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پيش

اين حرفاي خودت بوده ، از من ديوونه تر ديدي ؟

اصلا نگفتم اينا رو خودت ديدي يا شنيدي

دلم که حرفاتو شنيد ، اول که باورش نشد

ولي نه ، بهتره بگم ، نفهميدش ، سرش نشد

يه جوري مات و غمزده ، فقط به دورا خيره شد

زنگ ازرخش نه ، نپريد ، شکست و مرد و تيره شد
بلور رويا هام ولي چکيد ، مث خواب تگرگ

آرزوهام از هم پاشيد ، رسيد ته کوچه ي مرگ

راستش ازم چيزي نموند ، به جز همين جسم ظريف
خوب مي دوني چي مي کشه غريب تو خونه ي حريف

نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست

رؤيا و آرزوم که هيچ ، حتي دل ديوونه نيست

زيبا بايد تنهايي من اين نامه روسيا کنم

رسم گذشته ها مي گه بايد به تو نگا کنم

حرفاتو گفتم به خودت ، ببيني راستي تو زدي

اصلا توي ذات تو هست ، يه همچي چيزي بلدي ؟

اگر تو بيداري بودي ، بشين ميادش خبرم

اگر نگفتي بنويس ، من مي خوام از خواب بپرم

دوست دارم چه توي خواب ، چه توي مرگ و بيداري
فداي يک تار موهات ، که تو من و دوس نداري

مواظب آدما باش ، زندگي گرگه زيبا جون

خداي روياي منم ، هنوز بزرگه زيبا جون

دوشنبه ي پر از غم يه ظهر گرم مردادي

با اون چشاي روشنت چه کاري دست من دادي
 

صدای پای تو که می روی


و صدای پای مرگ را که می اید....


دیگر چیزی را نمی شنوم

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/27ساعت 4:11 PM توسط علیرضا|

تقدیر

 

اونی که گفتم نرو گفت نمیشه

 

دیرروز دیگه رفته واسه همیشه

 

وقتی میخواست بره منو صدا کرد

 

وایساد و تو چشمای من نگاه کرد

 

گفت:میدونی خودت واسم عزیزی

 

این اشکارم بهتره که نریزی

 

باید برم سفر واسم بهتره

 

اون کسی که مونده عاشقتره

 

تقدیر ما از اولم همین بود

 

یکی تو اسمون یکی زمین بود

 

هرجا برم همیشه ایرونیم

 

غرق یه جور حس پریشونیم

 

خدا نخواست همیشه پیشم باشی

 

ولی مهم اینه که مریم باشی

 

توتقدیر ما هرچی حیرونیه

 

مال خطوط روی پیشونیه

 

شاید اگه دایم بودی کنارم

 

یه روز میدیدم که دوستت ندارم

 

میخوام برم که تا ابد بمونم

 

سخت برای هردومون میدونم

 

گریه نکن گریه هاتو نگهدار

 

لازم میشه گریه برای دیدار

 

نذار پر گریه بشه خاطره

 

هر کسی که اشک نریزه عاشقتره

 

اون کسی که میخواد بشه ستاره

 

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

 

بذار برم یه مدتی بمونم

 

شاید که قدر اونجا رو بدونم

 

اصلا شاید اونجا دووم نیارم

 

یا نا تموم بمونه اونجا کارم

 

دعا نکن اونجا بهم نسازه

 

ادم که حرفش دوتا شه میبازه

 

رفتن من شاید یه امتحا نه

 

واسه شناسایی این زمانه

 

خودم میرم عکسام ولی تو قابه

 

میشنوه حرف و ولی بیجوابه

 

بارون که بارید برو زیر بارون

 

بیاد دیداری اون روزامون

 

تو چمدونم پر عطر یاس

 

چشمام با چشمای تو در تماس

 

فکر نکنی دوری و اونجا نیستی

 

قلب من اینجاست تو تنها نیستی

 

رفتن من بازی سرنوشته

 

همونی که روپیشونیم نوشته

 

یه کاری کن این رفتن موقت

 

ادما رو نندازه توی زحمت

 

نذار که نقطه ضعفت رو بدونن

 

پشت سر من و تو حرف بخونن

 

منتظر شعرا ونامه هاتم

 

هرجایی بدون منم باهاتم

 

غصه نخور زندگی رنگارنگ

 

یه وقتایی دور شدن هم قشنگ

 

دیگه سفارش نکنم عزیزم

 

نذار منم اینجوری اشک بریزم

 

شاید یه روز به هم دیگه رسیدیم

 

همدیگرو شاید یه جایی دیدیم

 

شاید یه روز دیدی که توی جاده

 

یه اشنایی منتظرت وایساده

 

شاید این دیدار اخرینه

 

اگر که باشه زندگی همینه

 

مراقب گلدون اطلسی باش

 

یه وقتایی منتظر کسی باشی

 

کسی که چشماش یه کمی روشنه

 

شاید یه قدری ام شبیه منه

 

کسی که چون میخواد بشه ستاره

 

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

 

داغ دلت هر وقت که چشم تازه

 

بهش بگو با روزگار بسازه

 

دیگه باید برم که خیلی دیره

 

فقط نذار خاطرمون بمیره

 

اون رفت و از دور دستاش و تکون داد:

 

خوبیاشو یه بار دیگه نشون داد

 

همه میگن فقط یه روز رفته

 

انگار ولی گذشته صد تا هفته

 

با اینکه قلبش بی ریا و پاک

 

چون رفته دنیا پر گردوخاک

 

ای کاش نمیرفت و سفر نمیکرد

 

یا لا اقل منو خبر نمیکرد

 

اما نخوب شد که منو خبر کرد

 

اشکام ودیدو بعد از اون سفر کرد

 

از وقتی رفت دستام به اسمون

 

شاید پشیمون بشه و نمون

 

خودش میگه چون که بشه ستاره

 

هیچ چاره ای به جز سفر نداره

 

انقدر میشینم که بشه ستاره

 

بیاد به کشور خودش دوباره

 

فهمیدم امروز که سفر یه درد

 

من چه کنم اگه که برنگرده

 

پشت سرش اب میریزم یه دریا

 

شاید پشیمون شه نمونه اونجا

 

الهی که تموم چشم به راهها

 

بیاد سفر کردشون از تو راهها

 

الهی که هیچ جا سفر نباشه

 

هیچ چشمی منتظر به در نباشه

 

(مریم حیدر زاده)

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/25ساعت 2:22 AM توسط علیرضا|

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن تمام آسمان من

پر از شهاب می شود


 تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها


 نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها

ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من
 
ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم
 
چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن


 مرا از این ستاره ها جدا مکن

 

نگاه کن

که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود


 
به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

« فروغ فرخزاد »

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

  

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/23ساعت 9:19 PM توسط علیرضا|

تنهاراه رسیدن

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق

 

لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده .

 

داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه . مامان  و بابای

 

دختره پشت در داد میزنند : مریم ، دخترم ، در را باز کن . مریم جان سالمی ؟؟؟

 

آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.

 

مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده .

 

 لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت

 

دارند به این صحنه نگاه می کنند . کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که

 

 با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی

 

لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

 

 

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه.

 

کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم

 

میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف

 

بزنم.

 


 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم .

 

دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟!  گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟!

 

علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!

 

 کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.

 

 کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که

 

 بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره

 

 

می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که

 

نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!

 

روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

 

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.

 

یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

 

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.

 

یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی

 

 چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین

 

چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه

 

روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته

 

 ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام .

 

 روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که

 

 دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من

 

 تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

 

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. 

 

 نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه.

 

همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام .

 

وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

 

عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه.

 

 طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

 

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و

 

 گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه

 

 چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

 

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود.

 

 نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم

 

نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود

 

نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده

 

ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.

 

 حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده

 

از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی

 

 واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
 
 
 
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/21ساعت 3:30 AM توسط علیرضا|

عشق یعنی :

 

تا حالا شده عاشق بشين؟؟؟

 

ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟

 

ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟

 

ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟

 

ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟

 

ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟

 

مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟

 

ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟

 

ميدونين ...؟؟؟

اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس...

 

وقتي

 

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

 

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

 

همه چي با يک نگاه شروع ميشه

 

اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ...

 

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه

 

صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

 

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور

 

 ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

 

مي بيني كار دل رو؟

 

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

 

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ...

 

از چيزي ميترسي ...

 

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه

 

توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

 

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

 

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و

 

 فقط اون مونده

 

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

 

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

 

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

 

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

 

وقتي باهاته همش سرش پائينه

 

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

 

ديگه از آن خودت نيستي

 

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

 

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

 

فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي...

 

خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ...

 

هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ

 

ميگي آخه از دروغ متنفره ...

 

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ...

 

ولي اون ...

 

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

 

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني !

 

دنيا رو سرت خراب ميشه

 

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

 

بهش مي گي من … من … من

 

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي

 

هميشه تركت مي كنه

 

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

 

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

 

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

 

دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون

 

ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ...

 

دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد

 

بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!...

 

وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم!

 

انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ...

 

ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه...

 

بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و...

 

بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني

 

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

 

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

 

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

 

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در 2011/7/19ساعت 3:54 AM توسط علیرضا|


آخرين مطالب
» از دوست داشتن
» دل نوشته (12)
» دل نوشته (11)
» دل نوشته (10)
» دل نوشته (9)
» دل نوشته (8)
» دل نوشته (7)
» دل نوشته (6)
» دل نوشته (5)
» دل نوشته (4)

Design By : Pichak

مرتضي پاشايي-يکي هست




كد ماوس